تبليغاتX
برهنگی

 

 

   

 

   

 
    

 

نمی‌گذارم

که این نیز بگذرد!

 

2 2009/3/20 . 6:55 AM . Broken Pencil |

    

 

شاید امروز

شاید فردا

هر گز فرار کند

شاید

 

2 2009/2/15 . 5:34 AM . Broken Pencil |

    

 

لذت سُر خوردن

همان دردش است

علامت ِ تغییر

 

2 2009/2/9 . 2:4 PM . Broken Pencil |

     سُر خوردن

 

با غرور یک پله پایین آمدم

نگاهم بالا بود

ادامه‌ی راه را پله ها راهنمایی‌ام کردند

 

2 2009/2/9 . 2:1 PM . Broken Pencil |

    

 

 

لطفا محترمانه راجع به مرگ فکر کنید. و معقولانه در مورد خودکشی نظر دهید.

 

+ خیلی کوتاه: خودکشی انواعی دارد که اینجا یک نوع آن مد نظر است. همان تمایل و عشق ورزیدن ِ بی‌دلیل به مرگ، که سر انجام به مرگ ِ خودخواسته می‌انجامد. در این شکی نیست که جرقه‌ی این میل از یک واپسخوردگی است، به هر شکل. در ادامه، در بیوشیمی مغز تغییراتی رخ می‌دهد و هرمون‌هایی کمتر ترشح می‌شوند و این میل به نوعی وسواس فکری تبدیل میشود. این میل بی دلیل است. مانند عشق ِ عاشق به معشوق. هر دو بیماری‌اند، اما یکی شان مجاز و دیگری غیر مجاز. به طور کلی چه در قانون، چه در عرف.

+ شک نداریم که این عمل نیز روزی قانونی شود. داریم؟ چراکه اصولا بشر را بدون ِ بیماری و کمبود، میلی به حیات نیست. و این هم گناه یا خطا نیست. همجنسگرایان حقوقشان را دارند می‌گیرند، زنان هم کماکان به برابری رسیده‌اند. رئیس جمهور امریکا هم که پوستش سیاه شد!  ... این هم قانونی می‌شود. آرام آرام!

+ به امید آن روزی که این رویا دیگر رویا نباشد. شما جشن بگیرید، دوستانتان را دعوت کنید و همه به آنچه که شما انتخاب کرده‌اید به نشانه‌ی احترام لبخند بزنند. شما قصد دارید جام شوکران را سر بکشید.

 

 

2 2009/1/23 . 10:15 PM . Broken Pencil |

     آدم

 

 

*صداقت بزرگترین دروغ است

 

شما برای دیدن یک فیلم باید حداقل دو ساعت وقت بگذارید. حالا من یک فیلم را در چند سطر توصیف می‌کنم شما تصور کنید. روی هم رفته ده دقیقه هم طول نخواهد کشید!

 

"آدم"

تصور کنید که در یک شهر آدمهایی با صفات مختلف زندگی می‌کنند. ما بعضی‌هاشان را دوست داریم، بعضی‌ها را میپرستیم و بعضی‌ها را نه... . هرکدام از اینها عاداتی دارند که با آنها می‌شناسیمشان. در ابتدا آهسته آهسته زیبایی‌ها را می‌بینیم، چون زیبایی همیشه وجود دارد. چرا می‌گویید وجود ندارند؟ولی در اواسط فیلم پایمان می‌خزد. می‌رویم سمت چیزهایی که دوست نداریم. آدم‌ بدها، البته از نگاه ما. کم کم یک چیزهایی عذابمان می‌دهد. شک می‌کنیم. پی می‌بریم به آنکه یک‌سری عادتها، هم اینجا هستند و هم آنجا. یعنی یک چیز‌های مشترکی بین ایده‌آلها و موانع، باز هم از نگاه ما. گیج می‌شویم. رفته رفته رنگ‌ها در هم ‌می‌آمیزد و بین زیبایی و کثافت چیزهایی لو می‌رود. یعنی فلان عادت که در یک مرد هرزه‌ی هوس ران آزارمان می‌داد، را در فردِ زاهد ِ بی‌ریا که بگویی نگویی، ته دلمان عاشقش بودیم هم می‌یابیم. آزارمان می‌دهد. شخصیت‌های دیگر هم درگیر می‌شوند. اصلا علت بودنشان را نمی‌فهمیم. از آن نوزاد تازه‌کار بگیر تا پیرمرد ژولیده یا بلعکس، سرحال که الگوی فلان مرد ِ مستعد ِ جوان و عشقِ ِ فلان خانوم ِ موفق ِ زیبا و رهبر فلان قشرِ جامعه و ... . آنقدر این روال ِ مسموم ِ حقیقی پیش می‌رود تا به سایه روشن برسیم. اینجا نمی‌فهمیم چرا کارِ ایشان در ذهنمان نکوهیده بود ولی برای آنها مجاز می‌پنداشتیمش؟! ترس و تشویش یک لحظه ما را پرت می‌کند سمت ِ خلاف ِ عقاید ِ گذشته‌مان. اما در این زمان          شخصیت‌های فیلم با هم درگیر شده‌اند. یکی می‌گوید اسم من آدم است و دیگری می‌گوید نه، این اسم من است. بعضی‌ها هم می‌گویند این اسم ما نیست، در مقابل اصرار آنهایی که می‌گویند هست. همه شخصیت ها، زن و مرد یک جا، شبیه به گورستان جمع شده‌اند و بگو مگویشان هم سر همین اسم ِ لعنتی‌ست. شما به عنوان ِ بیننده شک می‌کنید که آیا همه‌ی این آدمها، با تمام صفات متناقضشان یک نفر نبوده‌اند؟در واقع باید همینطور باشد که یکی شان رو به شما(دوربین) می‌کند و می‌پرسد: " آدم! تو بگو اصلا... اسم این یارو چیه؟" . همه سمت شما می‌آیند و مدام می‌گویند:" آدم! یه چیزی بگو... هر چی تو بگی، ما خودمون هم به خودمون شک کردیم. بگو... حرف بزن"

یکی یکی جلو می آیند و بین صدا‌های در هم اینها بگوش می‌رسد

_آدم! چته؟ خب حرف بزن پدرسگ...  داری اعصابِ همه رو داغون می‌کنی

_ هی... رنگت پریده! حالت خوبه؟

_داره فیلم بازی می کنه... دهنت سرویس، ما رو گذاشتی سر کار؟

_آقای آدم، حالتون خوبه؟

_هی! تو هم اسمت آدمه مگه؟

_آدم، ظرفیت داشته باش.. یه فیلم بود، این کارا چیه؟

_بزنین اینو... حالش خوب نیس!

_آدم، برو براش کره بگیر .. بدو

_بچه ها، قلبش تند می‌زنه

_آدم... حرف بزن. لعنتی حرف بزن. چته؟

_آدم....

_آدم خوبی؟

_...

 

 

+ "چیزها‌یی هستند که شناخته شده‌اند. و چیز های که ناشناخته‌اند. بین آنها درها وجود دارند" (جیم موریسن) 

+ آیا شما تجربه‌ی مصرف ِ آمفتامین(مانند حشیش - ماری جوآنا- ...) در حد ِ مزه مزه کردن ِ طعم ِمرگ را داشته‌اید؟  ...خب؟! به من چه؟

 

 

2 2009/1/23 . 9:58 PM . Broken Pencil |

     آرمان ها- ایده ها - سرکوب ها (لیتیوم - 01)

 

 

دوست داشتم فیلمساز شوم. از زمانی که یادم می‌آید، پشت دوربین بودن برایم مهتر از جلوی آن بودن بود! همیشه هم فکر می‌کردم به این خواسته‌ام به آسانی خواهم رسید. شاید هم اشکال همینجا بود. همه چیز را آسان می‌گرفتم. در تخیلم، مزه‌مزه‌اش می‌کردم و تمام می‌شد. فکر می‌کنم این رسانه بیش از هرچیزی با من عجین بود و در آن با تمام نقص‌هایش گم می‌شد.

 

درست در سن 21 سالگی جرقه‌ی یک فیلم بلند در ذهنم خورد.(نه اینکه قبل از آن کم با این جرقه‌ها سوزانده شده بودم،نه! امادوست دارم الان، مختصری راجع به‌ش بنویسم):

 

فیلم ضد داستان بود. و همانطور که همیشه دوست داشتم به مخاطب احترام می‌گذاشت. درگیر ِ شرح وقایع آن هم با اصرار ورزیدن نمی‌شد. یک مدیوم کلی از جریان زندگی و مرگ. بی سر و صدا بود. آنچه که بیش از هرچیز برای من در فیلم‌هایم اهمیت دارد، ارزشمندی صدا به اندازه‌ی تصویری‌ست که قرار است روی پرده‌ی وسیع نقره‌ای یا صفحه‌ی کوچک مونیتور ورق بخورد و حرکت را نشان دهد. بنابراین، زیباترین قطعاتِ موسیقی که تمام عمر دوستشان داشتم جایی بین نماها نداشتند. مگر قرار نیست موسیقی حسی را القا کند، یا تصویری را پررنگتر؟ خب چطور رقصِ آرام دود سیگار که بالا میرود، یا سکوتِ اشکی که می‌ریزد خود به تنهایی نمی‌توانند این حس را بی‌آفرینند؟ لااقل در مورد این فیلم، موزیکی را که بازیگران آن گوش می‌دهند و ما هم در فیلم می‌شنویم کافی بود. کافی بود تا حال و هوایی را که می‌خواهم به وجود بیاورد.

من همیشه دیگران را برای پراکنده‌گویشان سرزنش می‌کنم و الان احساس می‌کنم خودم نیز به آن دچار شدم. قرار بود کمی راجع به فیلم بگویم. دوست داشتم با نماهای بسته، رنگ‌های خنثی، سکوت‌های بی‌انتها در مقابل تنشهای موجود در فیلم یک فضای خفه را خلق کنم. قرار نبود در فیلم چیزی مخاطب را بترساند، نگران کند، یا بخنداند، مگر آنکه خودِ مخاطب بخواهد! قرار بود فیلم به شدت مستندگونه زندگیِ روتین ما را با تصویر بکشد. شاید گاهی نیاز بود کاراکترها به خلسه فرو روند و به سبک سورئال نزدیک شویم. شاید هم گاهی آنقدر حقیقی و زنده تصاویری می‌دیدیم و دیالوگ‌هایی ردوبدل می‌شد که سبک مینیمال برایمان تداعی می‌شد. انگار که ما هم در جریانیم و با هیچ چیز غریبه نیستیم. دو سبک، که همیشه برایم قابل احترام بوده‌اند. چون قبلا آنها به من احترام گذاشتند.

 

 

شروع فیلم با فید از صفحه سیاه به نمای نزدیک ِ جوانی که به درخت تکیه داده و انگار که انتظار می‌کشد. هیچ حرکتی نمی‌کند. و وقتی فردی را که تعقیبش می‌کرده می‌بیند سوار ماشین می‌شود همراه او سوار می‌شود و یک اسلحه با شمایل کالیبر45 با صدا خفه کن سمت راننده می‌گیرد. راننده یک زن است. یک زنِ شوهردار که انگار مردِ جوان از قبل او را می‌شناخته. مردِ اسلحه به دست به آرامی از او می‌خواهد حرکت کند، زن که می‌خواهد سروصدا راه بی‌اندازد با شلیک گلوله از اسلحه‌ی مرد خونسرد مواجه می‌شود. که با فاصله‌ی چند سانتی‌متر به شیشه‌ی خودرو اصابت می‌کند. مرد از او می‌خواهد که سریع محل را ترک کند و به هرآنجایی که او می‌گوید بروند. فقط همین. و با لحنی آرام تذکر می‌دهد که دفعه‌ی بعد گلوله به شقیقه‌ی زن فرو خواهد رفت. زن که حسابی دست و پایش را گم کرده فقط می‌رود و منتظر است که بداند آن مرد نیمه‌آشنا از او چه می‌خواهد. قرار بعدی که بین آنها تعیین می‌شود آن است که اگر هرچه مرد بگوید و زن بدون تخطی انجامش دهد او را رها می‌کند ولی در غیر آن صورت مغزش را روی شیشه می‌پاشد. زن کاملا تسلیم شده، و مرد را نگاه می‌کند که سیگارش را روشن می‌کند. مرد بدون آنکه نگاهش کند از او می‌خواهد حواسش را به رانندگی جمع کند و مسیر را درست برود. زن پس از آنکه مدتی می‌گذرد و حرفی از سوی مرد نمی‌شنود. شروع می‌کند به پاره پاره حرف زدن. از خودش می‌گوید. از زندگیِ زناشوی‌اش. از خیانت‌ها، از حماقت‌هایش. به خیال آنکه این مرد با تصویری که قبلا از او در ذهن داشته یک فرد متعصب است. و حالا راه افتاده، شبیه قاتل‌های زنجیره‌ایی زنان خیانت‌کار را می‌کشد. او اینگونه فکر می‌کند که اگر حقایق را بازگو کند و بگرید و به دست و پایش بی‌افتد، گه خوردم؛ گه خوردم کند و قول بدهد که مسیر زندگی‌اش را عوض کند، مرد او را خواهد بخشید. می‌خواست آن را از نگاه مرد بخواند که پشت عینک آفتابی پنهان بود. پس از رفتارش چنین حدسی را زد. اما مرد فقط مسیر را نشان می‌داد و به آرامی از سیگارش کام می‌گرفت. برزخی بود. آنها داشتند از شهر خارج می‌شدند. دیگر از صدای بوق، رفت‌و‌آمد عابرین و ترافیک خبری نبود. زن اعتراف می‌کرد به گناهانش و زار میزد" تو چی می‌خوای از من؟ بگو... تورو خدا عذابم نده!" مرد کلمه‌ی خدا را که شنید هق زد زیر خنده و باز سکوت کرد. پایان راه بود. آنها به لبه‌ی پرتگاهی رسیدند. مرد آخرین سیگارش را خاموش کرد و گفت"ممنونم... تو خوب متوجه شدی. من دقیقا همینو می‌خواستم. مثل گناه‌کاری که می‌آد پیش کشیش و اعتراف می‌کنه. تو الان پاک شدی. و به من قول بده... همینطور که به تو قول دادم ولت کنم، و کردم." زن بریده بریده نفس می‌کشد. عضلاتش شل میشود. روی پای مرد می‌افتد و دستانش را بوسه می‌زند. گریه‌اش همچنان ادامه دارد. مرد می گوید تو آزادی! و از خودرو پیاده می‌شود. زن سرش را روی فرمان می‌گذارد و با صدای بلند گریه می‌کند. اینبار کمی متفاوت. مرد برمی‌گردد که پالتوش را از روی صندلی بردارد. اسلحه را سمت گردنِ خمیده‌ی زن روی فرمان میگیرد و شلیک می‌کند. زن آرام می‌میرد و مرد نیز به همان آرامی سیگاری دیگر از پاکت بیرون می‌آورد، روشنش می‌کند. رویش را از سمت ماشین بر‌میگرداند و راهش را ادامه می‌دهد.

 

شاید این فیلم شبیه به یک سینمای اپیزودیک باشد که به همین منوال جریان دارد تا پایان. مردِ جوان داخل ماشین‌ها می‌نشیند، با مغازه‌ها می‌رود. با آنهایی که می‌شناسد، با آنهایی که هرگز ندیده‌شان. کنار اقشار مختلف می‌نشیند. استاد دانشگاه و دانجویش، فرد بازاری و دلال، گدا و ثروتمند. برای اینکه ردی ار او نماند جدا از وسواسی که سرِ صحنه قتل برای پوشاندن سرنخ‌ها به خرج می‌دهد به شهرهای گوناگون سفر می‌کند.همه را روبه‌روی لوله‌ی صدا خفه کن کلتش قرار می‌دهد. حتی گاهی در نماهای بسایر نزدیک این لوله سمت مخاطب گرفته میشود. پیش همه‌شان سکوت می‌کند و فقط به واکنش خودِ آنها به یک اسلحه توجه می‌کند و آخر سر همه‌شان را به قتل می‌رساند. او به خودش 24 ساعت فرصت داده تا آنجا که می‌تواند این عملش را تکرار کند. و بعد آن اطمینان دارد که توسط پلیس دستگیر خواهد شد.

 

در این فیلم اکثر بازیگران نام ندارند. مخصوصا آنهایی که نقس کلیدی‌تری دارند. از جمله نقش اول نام نمی‌خواهد. در بیانِ سینمایی مثل این متنِ تدوین شده نیاز نیست که بارها واژه‌های "مرد" و "زن" تکرار شوند. که اینطور من به خواسته‌ام شاید برسم. یعنی آنکه شاید هر کدام از کاراکترها که شخصیت‌های کاملا متفاوت، به لحاظ کلی دارند یکی از ما باشیم. یا حداقل بخشی از آنها ما باشیم. وقتی یک اسلحه سمت ما قرار می‌گیرد و ما دلیلش را نمی‌دانیم و حتی با عجز و التماس هم نخواهیم دانست، شرایط سخت می‌شود. ما شدیدا تحت فشاریم و برای راضی کردن فردی که اسلحه به دست دارد واکنش های متفاوت نشان می‌دهیم. اما آنچه که ارزشمند است و بین همه‌مان مشترک، این است که هرگز متوجه نمی‌شویم در آن لحظات با عمیق‌ترین لایه‌های وجودی‌مان درگیر شده‌ایم. و آنقدر در خودمان فرو می‌رویم یا خودمان را بیرون می‌ریزیم‌ که گلوله به مغزمان اثابت کند. درست به همان نقطه‌ای که پیش از آخرین لحظه بیشترین درگیری را در خودش داشت. و حالا شکل عضلات و بافتهای طبیعی یک موجودِ زنده کف زمین ریخته و با دودِ سیگار قاتل به آرامش میرسد.

 

دوست داشتم فیلمساز شوم. از زمانی که یادم می‌آید، پشت دوربین بودن برایم مهتر از جلوی آن بودن بود! همیشه هم فکر می‌کردم به این خواسته‌ام به آسانی خواهم رسید. شاید هم اشکال همینجا بود. همه چیز را آسان می‌گرفتم. در تخیلم، مزه‌مزه‌اش می‌کردم و تمام می‌شد. فکر می‌کنم این رسانه بیش از هرچیزی با من عجین بود و در آن با تمام نقص‌هایش گم می‌شد.

 

درست در سن 21 سالگی جرقه‌ی یک فیلم بلند در ذهنم خورد.(نه اینکه قبل از آن کم با این جرقه‌ها سوزانده شده بودم،نه! امادوست دارم الان، مختصری راجع به‌ش بنویسم):

 

فیلم ضد داستان بود. و همانطور که همیشه دوست داشتم به مخاطب احترام می‌گذاشت. درگیر ِ شرح وقایع آن هم با اصرار ورزیدن نمی‌شد. یک مدیوم کلی از جریان زندگی و مرگ. بی سر و صدا بود. آنچه که بیش از هرچیز برای من در فیلم‌هایم اهمیت دارد، ارزشمندی صدا به اندازه‌ی تصویری‌ست که قرار است روی پرده‌ی وسیع نقره‌ای یا صفحه‌ی کوچک مونیتور ورق بخورد و حرکت را نشان دهد. بنابراین، زیباترین قطعاتِ موسیقی که تمام عمر دوستشان داشتم جایی بین نماها نداشتند. مگر قرار نیست موسیقی حسی را القا کند، یا تصویری را پررنگتر؟ خب چطور رقصِ آرام دود سیگار که بالا میرود، یا سکوتِ اشکی که می‌ریزد خود به تنهایی نمی‌توانند این حس را بی‌آفرینند؟ لااقل در مورد این فیلم، موزیکی را که بازیگران آن گوش می‌دهند و ما هم در فیلم می‌شنویم کافی بود. کافی بود تا حال و هوایی را که می‌خواهم به وجود بیاورد.

من همیشه دیگران را برای پراکنده‌گویشان سرزنش می‌کنم و الان احساس می‌کنم خودم نیز به آن دچار شدم. قرار بود کمی راجع به فیلم بگویم. دوست داشتم با نماهای بسته، رنگ‌های خنثی، سکوت‌های بی‌انتها در مقابل تنشهای موجود در فیلم یک فضای خفه را خلق کنم. قرار نبود در فیلم چیزی مخاطب را بترساند، نگران کند، یا بخنداند، مگر آنکه خودِ مخاطب بخواهد! قرار بود فیلم به شدت مستندگونه زندگیِ روتین ما را با تصویر بکشد. شاید گاهی نیاز بود کاراکترها به خلسه فرو روند و به سبک سورئال نزدیک شویم. شاید هم گاهی آنقدر حقیقی و زنده تصاویری می‌دیدیم و دیالوگ‌هایی ردوبدل می‌شد که سبک مینیمال برایمان تداعی می‌شد. انگار که ما هم در جریانیم و با هیچ چیز غریبه نیستیم. دو سبک، که همیشه برایم قابل احترام بوده‌اند. چون قبلا آنها به من احترام گذاشتند.

 

 

شروع فیلم با فید از صفحه سیاه به نمای نزدیک ِ جوانی که به درخت تکیه داده و انگار که انتظار می‌کشد. هیچ حرکتی نمی‌کند. و وقتی فردی را که تعقیبش می‌کرده می‌بیند سوار ماشین می‌شود همراه او سوار می‌شود و یک اسلحه با شمایل کالیبر45 با صدا خفه کن سمت راننده می‌گیرد. راننده یک زن است. یک زنِ شوهردار که انگار مردِ جوان از قبل او را می‌شناخته. مردِ اسلحه به دست به آرامی از او می‌خواهد حرکت کند، زن که می‌خواهد سروصدا راه بی‌اندازد با شلیک گلوله از اسلحه‌ی مرد خونسرد مواجه می‌شود. که با فاصله‌ی چند سانتی‌متر به شیشه‌ی خودرو اصابت می‌کند. مرد از او می‌خواهد که سریع محل را ترک کند و به هرآنجایی که او می‌گوید بروند. فقط همین. و با لحنی آرام تذکر می‌دهد که دفعه‌ی بعد گلوله به شقیقه‌ی زن فرو خواهد رفت. زن که حسابی دست و پایش را گم کرده فقط می‌رود و منتظر است که بداند آن مرد نیمه‌آشنا از او چه می‌خواهد. قرار بعدی که بین آنها تعیین می‌شود آن است که اگر هرچه مرد بگوید و زن بدون تخطی انجامش دهد او را رها می‌کند ولی در غیر آن صورت مغزش را روی شیشه می‌پاشد. زن کاملا تسلیم شده، و مرد را نگاه می‌کند که سیگارش را روشن می‌کند. مرد بدون آنکه نگاهش کند از او می‌خواهد حواسش را به رانندگی جمع کند و مسیر را درست برود. زن پس از آنکه مدتی می‌گذرد و حرفی از سوی مرد نمی‌شنود. شروع می‌کند به پاره پاره حرف زدن. از خودش می‌گوید. از زندگیِ زناشوی‌اش. از خیانت‌ها، از حماقت‌هایش. به خیال آنکه این مرد با تصویری که قبلا از او در ذهن داشته یک فرد متعصب است. و حالا راه افتاده، شبیه قاتل‌های زنجیره‌ایی زنان خیانت‌کار را می‌کشد. او اینگونه فکر می‌کند که اگر حقایق را بازگو کند و بگرید و به دست و پایش بی‌افتد، گه خوردم؛ گه خوردم کند و قول بدهد که مسیر زندگی‌اش را عوض کند، مرد او را خواهد بخشید. می‌خواست آن را از نگاه مرد بخواند که پشت عینک آفتابی پنهان بود. پس از رفتارش چنین حدسی را زد. اما مرد فقط مسیر را نشان می‌داد و به آرامی از سیگارش کام می‌گرفت. برزخی بود. آنها داشتند از شهر خارج می‌شدند. دیگر از صدای بوق، رفت‌و‌آمد عابرین و ترافیک خبری نبود. زن اعتراف می‌کرد به گناهانش و زار میزد" تو چی می‌خوای از من؟ بگو... تورو خدا عذابم نده!" مرد کلمه‌ی خدا را که شنید هق زد زیر خنده و باز سکوت کرد. پایان راه بود. آنها به لبه‌ی پرتگاهی رسیدند. مرد آخرین سیگارش را خاموش کرد و گفت"ممنونم... تو خوب متوجه شدی. من دقیقا همینو می‌خواستم. مثل گناه‌کاری که می‌آد پیش کشیش و اعتراف می‌کنه. تو الان پاک شدی. و به من قول بده... همینطور که به تو قول دادم ولت کنم، و کردم." زن بریده بریده نفس می‌کشد. عضلاتش شل میشود. روی پای مرد می‌افتد و دستانش را بوسه می‌زند. گریه‌اش همچنان ادامه دارد. مرد می گوید تو آزادی! و از خودرو پیاده می‌شود. زن سرش را روی فرمان می‌گذارد و با صدای بلند گریه می‌کند. اینبار کمی متفاوت. مرد برمی‌گردد که پالتوش را از روی صندلی بردارد. اسلحه را سمت گردنِ خمیده‌ی زن روی فرمان میگیرد و شلیک می‌کند. زن آرام می‌میرد و مرد نیز به همان آرامی سیگاری دیگر از پاکت بیرون می‌آورد، روشنش می‌کند. رویش را از سمت ماشین بر‌میگرداند و راهش را ادامه می‌دهد.

 

شاید این فیلم شبیه به یک سینمای اپیزودیک باشد که به همین منوال جریان دارد تا پایان. مردِ جوان داخل ماشین‌ها می‌نشیند، با مغازه‌ها می‌رود. با آنهایی که می‌شناسد، با آنهایی که هرگز ندیده‌شان. کنار اقشار مختلف می‌نشیند. استاد دانشگاه و دانجویش، فرد بازاری و دلال، گدا و ثروتمند. برای اینکه ردی ار او نماند جدا از وسواسی که سرِ صحنه قتل برای پوشاندن سرنخ‌ها به خرج می‌دهد به شهرهای گوناگون سفر می‌کند.همه را روبه‌روی لوله‌ی صدا خفه کن کلتش قرار می‌دهد. حتی گاهی در نماهای بسایر نزدیک این لوله سمت مخاطب گرفته میشود. پیش همه‌شان سکوت می‌کند و فقط به واکنش خودِ آنها به یک اسلحه توجه می‌کند و آخر سر همه‌شان را به قتل می‌رساند. او به خودش 24 ساعت فرصت داده تا آنجا که می‌تواند این عملش را تکرار کند. و بعد آن اطمینان دارد که توسط پلیس دستگیر خواهد شد.

 

در این فیلم اکثر بازیگران نام ندارند. مخصوصا آنهایی که نقس کلیدی‌تری دارند. از جمله نقش اول نام نمی‌خواهد. در بیانِ سینمایی مثل این متنِ تدوین شده نیاز نیست که بارها واژه‌های "مرد" و "زن" تکرار شوند. که اینطور من به خواسته‌ام شاید برسم. یعنی آنکه شاید هر کدام از کاراکترها که شخصیت‌های کاملا متفاوت، به لحاظ کلی دارند یکی از ما باشیم. یا حداقل بخشی از آنها ما باشیم. وقتی یک اسلحه سمت ما قرار می‌گیرد و ما دلیلش را نمی‌دانیم و حتی با عجز و التماس هم نخواهیم دانست، شرایط سخت می‌شود. ما شدیدا تحت فشاریم و برای راضی کردن فردی که اسلحه به دست دارد واکنش های متفاوت نشان می‌دهیم. اما آنچه که ارزشمند است و بین همه‌مان مشترک، این است که هرگز متوجه نمی‌شویم در آن لحظات با عمیق‌ترین لایه‌های وجودی‌مان درگیر شده‌ایم. و آنقدر در خودمان فرو می‌رویم یا خودمان را بیرون می‌ریزیم‌ که گلوله به مغزمان اثابت کند. درست به همان نقطه‌ای که پیش از آخرین لحظه بیشترین درگیری را در خودش داشت. و حالا شکل عضلات و بافتهای طبیعی یک موجودِ زنده کف زمین ریخته و با دودِ سیگار قاتل به آرامش میرسد.

 

اصلا اهمیت ندارد که انگیزه قاتل چه بوده؟ آیا دلیل فلسفی پشت این اعمال پنهان بوده؟ یا اینکه فقط ارضای میلِ به کشتن در آن بوده؟ فیلمساز هرگز سعی نمی کند به آن جواب دهد. که او چه کسی‌ست؟ از کجا آمده؟ عقایدش چیست؟ تحصیلاتش؟ با چه کسانی معاشرت دارد؟ در پایان فیلم او درون کلبه‌ای میرود که صدای ناله‌ی پیرمردی به گوش می‌خورد. در را می‌بندد. صدای شلیک گلوله می‌آید. فقط یک شلیک. آیا او خودش را کشت؟ پیرمرد را؟ یا پیرمرد یک سمبل از رخوت نهادینه شده در وجودِ اوست؟ ما باید به کدامش اعتماد کنیم؟ آیا اصلا فیلمساز قصد داشته به ما اعتماد کردن را بیاموزد؟ یا اصلا یک فیلمساز یا هر کسی در حد آن است که به ما چیزی بی‌اموزد؟ من فکر می‌کنم این فیلم آنقدر رها و آزاد پیش می‌رود و آنقدر وسعتِ مکان برای قدم زدن و تفکر به مخاطبش می‌دهد که بیشتر حالت یک گفتگو را دارد. در این فیلم سکوت باید زیاد باشد. تدوینِ ضربه‌ای. زوم کردن روی اشیا. به رخ کشیدن پوچی و سرخوشی جریان زندگی در تمام آونگ‌ها. مثل برف‌پاکن‌های ماشین. پاندل ساعت. تاب خوردن کودک در پارک. دست تکان دادن‌های ما برای هم. برای دوباره دیدن. زندگی در هر صورت ادامه دارد. و ما همیشه نیاز به یک آینه داریم.

 

 

2 2008/8/24 . 0:56 AM . Broken Pencil |

    

 

 

راه می‌روم

تا نبینم آسمان را

 

 

 

2 2008/8/22 . 5:48 PM . Broken Pencil |

    

 

 

احساس می‌کنم باید وراجی کنم. کاری شبیه روزنامه‌نگارها !

پس می‌روم اینجا:      http://sabtnashodeh.blogfa.com

 

 

 

2 2008/7/18 . 11:13 PM . Broken Pencil |

    

 

به زمین که نگاه می‌کنم

آسمان می‌خندد

 

به سوی آسمان

پلک هم که بزنم

آنجای زمین پاره می‌شود

 

 

2 2008/7/16 . 4:52 PM . Broken Pencil |

    

 

از خودم بیزارم. شما می دانید چرا. و من می دانم که می گذرد.

2 2008/5/27 . 11:56 AM . Broken Pencil |

    

 

من دوست دارم

دوستانی کمتر از تعداد انگشتانم

 

انگشتان دستم را نمی گویم

منظورم پاهایم بود

 

دوست دارم مغزم ذوب شود

تا بگویم گُه خوردم!

 

-----------------------------

پ.ن: من هم گاهی مثل شما درگیر روزمرگی ها می شوم.

 

 

2 2008/4/28 . 7:37 PM . Broken Pencil |

    

 

سوزاندم

طرح ِ چشمان شوپنهاور را

 

با ذغال

طرح دیگری زدم

دخترکی لوند، لبخند می‌زند

 

ولی می‌دانم

که ادامه دارد

...

 

 

2 2008/2/2 . 12:12 PM . Broken Pencil |

    

 

چرا نمی‌بینی

با هر آمدنت

سیگاری می‌سوزانم؟

 

 

2 2008/1/31 . 1:2 AM . Broken Pencil |

    

 

من خیانت شما را می‌خواهم

         لطفا دوست من باشید

 

2 2008/1/28 . 10:47 PM . Broken Pencil |

    

 

من سیر شدم

وقتش رسیده به تنگنا برویم

 

 

2 2008/1/28 . 10:47 PM . Broken Pencil |

    

 

همیشه می‌خندد

هنوز دندان‌هایش را ندیدم

او ذات ِ زیبایی‌ست

 

 

2 2008/1/28 . 10:46 PM . Broken Pencil |

    

 

من دیدم

هم‌خوابگی تریستان و ایزولده را

دور از چشم واگنر

 

 

2 2008/1/26 . 4:39 AM . Broken Pencil |

    

 

خواب‌هایت

حتی ماهرانه

تورا تحقیر می‌کنند

 

 

2 2008/1/23 . 9:21 AM . Broken Pencil |

    

 

کاروانی نزدیک شد

این‌بار گفتم:

ببخشید، خودم را نیاز دارم!

 

 

2 2008/1/22 . 11:44 PM . Broken Pencil |

    

 

چه رخوت‌ناک است

نگاهی که

مرا اغوا نمی‌کند

 

 

 

2 2008/1/22 . 1:38 PM . Broken Pencil |

    

 

حالا نمی‌دانم

زَن‌ام

یا مَرد

 

 

2 2008/1/20 . 3:50 PM . Broken Pencil |

    

 

یک  دنیا  پوریا  .

2 2008/1/18 . 5:35 AM . Broken Pencil |

    

 

 

دور می‌شویم

به عدد مقدس "دو" می‌رسیم

 

این همان بهشت است

 

 

2 2008/1/16 . 3:44 AM . Broken Pencil |

    

 

 

گاهی عِلم

گذشته‌اش را نقص می‌کند

 

و من جشن می‌گیرم

 

 

2 2008/1/13 . 3:37 AM . Broken Pencil |

    

 

مغزم

سرتونین ترشح نمی‌کند

 

یکی از این روزها

می‌دانم که خواهم مرد

 

 

2 2008/1/10 . 7:32 PM . Broken Pencil |

    

 

 

مسیر خلوت است

نزد روزگار می‌روم

 

درخواست می‌کنم با من بسازد

و او لبخند می‌زند

 

 

 

2 2008/1/7 . 3:31 PM . Broken Pencil |

    

 

پسرها سرگرمش کرده بودند

درست مثل دخترم

 

زمان می‌گذرد

او نمی‌داند

2 2008/1/6 . 12:45 PM . Broken Pencil |

    

 

آدم‌ها که گاهی حرف نمی‌زنند

شکل‌شان را فراموش می‌کنم

 

2 2008/1/5 . 11:44 AM . Broken Pencil |

    

 

 

اگر یک فرشته مال من بود

هزاران  زن را نمی‌خواستم

 

2 2008/1/4 . 11:40 PM . Broken Pencil |

 
 

 

 

Home

Contact

Archive


About

اینجا قرار نیست پاتوق افراد ریاکار باشد. برای همین دنبالشان نمی‌روم و ترجیح هم می‌دهم که نیایند. هم اطمینان دارم برای خودم یا احتمالا سایه‌ی خمیده‌‌ای که روی دیوار افتاده نمی‌نویسم ! دوست دارم کسی که نوشته‌های اینجا را می‌خواند به اندازه‌ی من سهم داشته باشد. قرار است اینجا برهنه باشم. شما هم لطفا هرچه که به تن دارید در آورید.


Archive
2/19/2009 - 3/20/2009
1/20/2009 - 2/18/2009
8/22/2008 - 9/21/2008
6/21/2008 - 7/21/2008
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
2/20/2006 - 3/20/2006
Friends along dark way

 

 

Freedom Fighter

Flames Of Hate

Hoda Rostami

My Confession

Aleph Mim !

Sinagoone

Lord Kavi

Matroud

Hoodoo

IR Rock

 

 

 

Designed by Me