تبليغاتX
برهنگی

 

 

   

 

   

 
    

 

سوزاندم

طرح ِ چشمان شوپنهاور را

 

با ذغال

طرح دیگری زدم

دخترکی لوند، لبخند می‌زند

 

ولی می‌دانم

که ادامه دارد

...

 

 

2 پنجشنبه 1387/03/09 . 12:12 . Broken Pencil |

    

 

چرا نمی‌بینی

با هر آمدنت

سیگاری می‌سوزانم؟

 

 

2 چهارشنبه 1387/03/08 . 1:2 . Broken Pencil |

    

 

از خودم بیزارم. شما می دانید چرا. و من می دانم که می گذرد.

2 سه شنبه 1387/03/07 . 11:56 . Broken Pencil |

     یک شب، چند یادداشت

زندگی و مرگ دو نیرویی هستند که در پی تعامل آنها هستی پدید می آید. زمانی‌که انسان از طریق تحلیل و منطق ریاضی شروع کند به ساده کردن این معادله در واقع نمی داند که قرار است  ریشه‌ی خود را از جای در آورد. همه چیز که ساده شد در می‌یابد که به چه اندازه مضحک و پوچ در نقطه‌ای معلق مانده. و به حقیقت هیچ تفاوتی ندارد که در کدام سمت معادله باشد. در مقیاس وسیعتر بود و نبود بشر هیچ تاثیری بر هستی شگرف نخواهد گذاشت. فکر کردن به تمام اینها یکباره شلنگ ترشح  سروتونین مغزتان را در هم می‌تاباند و شما لحظه‌ای نیز تاب این جهان را نخواهید داشت.

 

 

 

 تریولوژی زندگی:

 

بشر- سال 2116:

 

دخترکی... (نمی توانم بنویسم)

 

 

سال ۲۰۰۳:

همهمه... دختران جوان روبده می شوند. دیگر هیچ اثری از آثارسان به جا نمی ماند. آین راز چیست؟(ملغمه ایست امشب... نمی توانم)

 

 

همین روزها: ۲:

 

جاودانگی صفات انسانی در عدد ۲.

 

 

 

 

 

 

 

تریولوژی مرگ:

 

طغیان:

مردی جوان یک روز صبح که از خواب بر می‌خیزد تصمیم بر آن می‌گیرد که حسی را که در او زنده شده پی بگیرد و تا پایان از بین رفتن آن؛ آن حس را با محدودیت های اخلاقی سرکوب نکند. خورشید تازه طلوع کرده و سرمای صبح گاهی روی شانه های مردم گز گز می کند.

زنی به اتوموبیلش نزدیک می شود و مرد به سرعت داخل آن می نشیند. قبل از آنکه زن بخواهد اثرات شوکه شدنش را بروز دهد مرد یک کلت با صدا خفه کن را سمت شیشه میگیرد و شلیک می کند. زن را مجبور می کند بدون هیچ مقاومتی حرکت کند به سوی مسیرِ خلوتی که از پیش در ذهن داشته. در طول مسیر خودش را به زن معرفی میکند و می گوید:" از تو زیاد شنیدم ولی تنها یک بار تورا دیدم، تو هم ممکن است مرا به خاطر نداشته باشی. پس خودت از زندگی ات؛ از پسر و شوهرت و خیانت به آنها بگو... شاید همه چیز آنطور نباشد که من تصور می کنم در آن صورت تو را نمی کشم". زن می خواهد طفره برود اما مرد با شلیک یک گلوله دیگر به شیشه سمت زن جدیت خود را به رخ می کشد. زن همه چیز را توضیح می دهد و زندگی ِ زن در نظرش تا حدی مضحک می نماید که لبخندی تلخ در چهره اش پدید می آید. در پایان آنها در یک نقطه کوهستانی روی پرتگاهی توقف می کنند. و در حالی که هردو خیره به منظره ی شهری اند مرد قولش را زیر پا می گزارد و یک گلوله در مغز زن شلیک می کند. با خونسردی تمام از ماشین بیرون می آید و دور می شود.

پس از آن مرد را در نمایی می بینیم که به همراه 3 فرد دیگر وارد یک فروشگاه فرهنگی می شود. آنها در گوش مشتریان چیزی می گویند و بعد از آنکه بیرونشان کردند در فروشگاه را قفل می کنند. آنجا فقط سه نفر حضور دارند که دو نفرشان را به صندلی می بنندند و یکی شان را که صاحب فروشگاه است کف زمین می اندازند و با لگد تمام اندام را غرق در خون می کنند. مرد که این سه موزدور را برای این کار اجاره کرده روی زانوهایش ، کنار صاحب مغازه خم می شود  در گوشش آهسته می گوید:"فقط به این خاطر که روزی از تو خرید می کردم و تو وقتی اجناس ت را به من غالب کردی با نگاهت به من گفتی یک احمقم. من همیشه فکر امروز بودم. احمق کیست؟" تمام اینها کتر از 4 دقیقه خاتمه می یابد. و آنها از محل می گریزند.

شب هنگام است، مرد که به دوست دخترش قول داده بود تا او را عاشقانه به قتل برساند و از شر این زندگی ملال آور نجاتش دهد با او تماس می گیرد. دختر به خیال آنکه این بار هم مثل دفعه های قبل سرِ کار می ماند و پیشنهادش را قبول می کند. مرد اورا سوار می کند و در مسیر برایش توضیح می دهد که قبل از مردن باید با او برای سرقت از یک جواهر فروشی همکاری کند. دختر پیشنهادش را می پذیرد. وقتی که همه چیز عملی می شود و دختر حقایقی را کابوس وار پیش روی چشمش می بیند به وحشت می افتد. آنها که از عهده این کار به موفقیت بر  می آیند سمت خانه ی پدری مرد می روند. خانواده اش که از موضوع با خبر می شوند سعی می کنند تا با پلیس تماس بگیرند. مرد در عرض کمتر از 5 ثانیه با گلوله  ابتدا مادر و سپس پدر و برادرش را می کشد. قبل از آنکه یک قطره اشک یخ زده از چشمانش خارج شود، آنهم برای برادش، دختر را می بیند که کف زمین افتاده و از شدت وحشت بی صدا و بدون آنکه پلک بزند اشک می ریزد. اورا آرام می کند و می گوید این کار را کردم تا بدانی کشتن پدر و مادر تو از کشتن خانواده ی خودم برایم آسانتر است. دختر می خواهد چیزی بگوید که مرد مجالش را می گیرد.

در پایان فیلم مرد پولهایی را که حاصل فروش جواهرات دزدی است را به خانه ی سالمندان می بخشد و به مسئول آنجا می گوید:" همه چیز راحت می تواند جابه جا شود". سوار ماشینش می شود و دختر را در حسرت مرگ دونفره شان وا می گذارد و پس از به قتل رساندن او و پرت کردن جسدش به بیرون، یک کام از سیگارش می گیرید و پس از یک نفس عمیق با اوتوموبیل داخل دره ای برتاب می شود.

 

پ.ن: در فیلم ریشه ی افکار فعلی مرد به هیچ وجه مورد کاوش قرار نمی گیرد اما ما می توانیم دریابیم کهتمام آشوب ها و در هم ریزی های فکری مرد  یک پتانسیلِ حاصل از  مسکون ماند ن طولانی مدتِ افکار پوچی در ذهن اوست. او برای آنکه ثابت کند در این دنیا هیچ خوب و یا بدی برای او تریف نشده اند حتی خصوصیاتی را که طی سالها به آن خو گرفته را در هم می شکند و تا پایان ارضای یک حس درونی پیش می رود.

 

 

 

 

یک شیء ناچیز:

از ابتدا تا پایان فیلم ما فقط یک مرد را داخل یک قسمت از آپارتمانش می بینیم که کانالهای تلوزیون را عوض می کند. با عوض کردن کانالها (تدوین فیلم) ما از طریق صدا و تصویر پیامهایی میگیریم. یعنی در آنها به طور اتفاقی مروری بر تاریخ پیدایش و پیشرفت بشر، افتخارات و  وضعیت فعلی او، رازهای ناگفته، علوم کشف نشده و ... خواهیم داشت. مرد در تمامی کانال ها دور می زند. از شبکه های مخصوص به موسیقی، فیلم،مد و .. گرفته تا کانالهای علمی و آموزشی. در بین اینها در یک شبکه یک نجوم شناس در مورد کوچک این مورد می گوید که" ممکن است روزی یک شهاب سنگ به طور اتفاقی با زمین برخورد کند و آن نه قابل پیشبینی است نه قابل کنترل).

در پایان فیلماتفاقا  این اتفاق می افتد و اینگونه می شود که کانال ها همگی قطع می شوند و این خطر را هشدار می دهند. مرد به سوی پنجره می رود و لبخند می زند. همه جا روشن می شود تا تمام صفحه را سفیدی پر میکند. سپس این سفیدی به سیاهی آسمان می گراید و ما در تصویر ذهنمان زمین را می بینیم که توسط شهاب سنگی بزرگ تر از خودش نا بود شده و منظومه شمسی در حال حرکت است. انگار که ریزه سنگی از کنار دریا به درون آب پرتاب شده باشد اما دریا همچنان با ساحلش پابرجاست و عشق بازی می کنند. کادر عقب تر می رود و می بینیم که منظومه شمسی خود در حال دور زدن به دور منظومه ی دیگریست و تصویر به سیاهی کامل فید می شود.

 

 

صلیب:

اینبار مرگ را نرمتر، دوست داستنی تر و امیدوارانه تر در آغوش می گیریم. چون پای یک زن به وسط می آید.

یک زنِ تحصیل کرده اما خانه دار که شبی در کنار فرزند و شوهرش نشسته، مشغول تماشای تلوزوین، تلفن خخانه به صدا در می آید و زن گوشی را بر میدارد. یک مزاحم است ! قطع می کند. بارها این اتفاق می افتد تا اینکه صدای از آن طرف خط می آید:" عذر می خوام خانوم. ساعت چنده ؟"

زن از این شوخی لوس به تنگ می آید تلفن را قطع می کند. پایین می آید و کنار همسر و فرزندش دراز می کشد. یک هفته بعد همسر او به یک مسافرت دو ماهه می رود. در این مدت خلاءای ایجاد می شود و مزاحم به زندگی زن راه پیدا می کند. البته از طریق حرف هایی که می زند. او یک مزاحمِ معمولی نیست. بلکه مردی فیلسوف مسلک و متفکر است که با حرف هاش چنان زن را رام می کند که حتی بخواهد افسار زندگی اش را به او بدهد. اولین قدم اعتماد زن به او از طریفق سوالی شکل می گیرد"شماره من رو از کجا آووردی" مرد قسم می خورد که اتفاقی بوده و آنچه باعث شده شماره در ذهنش بماند شکل صلیبی است که هنگام گرفتن شماره بر روی صفحه کلید تلفن رسم می شود.

مرد می گوید که پیش از آن پوچی زندگی عذابش می داده و حالا همان پوچی باعث شده تا زندگانی در نظرش هیچ جلوه کند و پوچی تبدیل به آب گل آلودی شده که از آن بتوان ماهی گرفت. در این مدت دو ماه در ذهن زن رسوخ می کند، افکارش را تماما بر هم می ریزد و حتی به صورتی خیالی به رخت خوابش راه پیدا می ند. زن که بارها از او خواهش می کند تا همدیگر را ببینند جوابی نمی گیرد جزء" تو باید یاد بگیری در زندگی چیزهایی هست که دیده نمی شن ولی باید باورشون کرد. به همین علت تو هرگز من رو نخواهی دید".

فقط روزهای اول است که مرد به شکلی موهوم از شخصیت و افکار پیچیده اش می گوید. باقی آن این مجال را به زن می دهد تا از خود و زندگی اش بگویید و ضعف ها و برتری های همشرش را نیز. در صحنه هایی می بینیم زن بی آنکه به مرد فیلسوف چیزی بگوید شبها هنگام صحبتِ تلفنی با او، لباسهایش را در می آورد وتلفن را جای همسر روی تخت می خواباند و عاشقانه با صدای مرد رویاهایش را تصور می کند و خود ارضایی می کند. بعد از بازگشت همسرش متوجه می شود که چیزی در زندگی آنها جابه جا شده و حتی رفتارهای جنسی نا به هنجار زنی که حاضر نمی شود با او بخوابد را به چشم می بیند.

همسر ِ زن اینبار به قصد ترک منزل به بهانه ی مامورتی دیگر پسرش را نیز با خود می برد. زن، مردِ فیلسوف مسلک را التماس می کند تا شب پیش او بی آید و این رهایی را جشن بگیرند. مرد قبول می کند و وقتی که می آید... (نمی توانم بنویسم... رمق ندارم)

 

 

----------------------

پیوست: هرچه به ذهنم رسید نوشتم.  بدون ویرایش. بدون بارخوانی.

2 جمعه 1387/02/27 . 0:11 . Broken Pencil |

    

 

من دوست دارم

دوستانی کمتر از تعداد انگشتانم

 

انگشتان دستم را نمی گویم

منظورم پاهایم بود

 

دوست دارم مغزم ذوب شود

تا بگویم گُه خوردم!

 

-----------------------------

پ.ن: من هم گاهی مثل شما درگیر روزمرگی ها می شوم.

 

 

2 دوشنبه 1387/02/09 . 19:37 . Broken Pencil |

    

 

من خیانت شما را می‌خواهم

         لطفا دوست من باشید

 

2 دوشنبه 1386/11/08 . 22:47 . Broken Pencil |

    

 

من سیر شدم

وقتش رسیده به تنگنا برویم

 

 

2 دوشنبه 1386/11/08 . 22:47 . Broken Pencil |

    

 

همیشه می‌خندد

هنوز دندان‌هایش را ندیدم

او ذات ِ زیبایی‌ست

 

 

2 دوشنبه 1386/11/08 . 22:46 . Broken Pencil |

    

 

من دیدم

هم‌خوابگی تریستان و ایزولده را

دور از چشم واگنر

 

 

2 شنبه 1386/11/06 . 4:39 . Broken Pencil |

    

 

خواب‌هایت

حتی ماهرانه

تورا تحقیر می‌کنند

 

 

2 چهارشنبه 1386/11/03 . 9:21 . Broken Pencil |

    

 

کاروانی نزدیک شد

این‌بار گفتم:

ببخشید، خودم را نیاز دارم!

 

 

2 سه شنبه 1386/11/02 . 23:44 . Broken Pencil |

    

 

چه رخوت‌ناک است

نگاهی که

مرا اغوا نمی‌کند

 

 

 

2 سه شنبه 1386/11/02 . 13:38 . Broken Pencil |

    

 

حالا نمی‌دانم

زَن‌ام

یا مَرد

 

 

2 یکشنبه 1386/10/30 . 15:50 . Broken Pencil |

    

 

یک  دنیا  پوریا  .

2 جمعه 1386/10/28 . 5:35 . Broken Pencil |

    

 

 

دور می‌شویم

به عدد مقدس "دو" می‌رسیم

 

این همان بهشت است

 

 

2 چهارشنبه 1386/10/26 . 3:44 . Broken Pencil |

    

 

 

گاهی عِلم

گذشته‌اش را نقص می‌کند

 

و من جشن می‌گیرم

 

 

2 یکشنبه 1386/10/23 . 3:37 . Broken Pencil |

    

 

مغزم

سرتونین ترشح نمی‌کند

 

یکی از این روزها

می‌دانم که خواهم مرد

 

 

2 پنجشنبه 1386/10/20 . 19:32 . Broken Pencil |

    

 

 

مسیر خلوت است

نزد روزگار می‌روم

 

درخواست می‌کنم با من بسازد

و او لبخند می‌زند

 

 

 

2 دوشنبه 1386/10/17 . 15:31 . Broken Pencil |

    

 

پسرها سرگرمش کرده بودند

درست مثل دخترم

 

زمان می‌گذرد

او نمی‌داند

2 یکشنبه 1386/10/16 . 12:45 . Broken Pencil |

    

 

آدم‌ها که گاهی حرف نمی‌زنند

شکل‌شان را فراموش می‌کنم

 

2 شنبه 1386/10/15 . 11:44 . Broken Pencil |

    

 

 

اگر یک فرشته مال من بود

هزاران  زن را نمی‌خواستم

 

2 جمعه 1386/10/14 . 23:40 . Broken Pencil |

    


 

حسودی می‌کنم به فاحشه‌ها

همیشه تنهایند



2 دوشنبه 1386/10/10 . 9:54 . Broken Pencil |

    

 

 

امروز را ماندم

بخاطر دیروز

 

تا فردا

برای روز بعدش می‌مانم

 

 

2 چهارشنبه 1386/10/05 . 21:3 . Broken Pencil |

    

 

من پادشاهی می کنم

کنار ساعتی که خواب رفته

 

2 سه شنبه 1386/10/04 . 23:39 . Broken Pencil |

     تکرارِ حرفهای تکراری

 

آدم‌ها به دنبال چه می‌گردند در زندگیشان؟ چه چیزی را جستجو می‌کنند که تا پایان عمر دوام می‌آورند. از این گذشته اغلبشان در پایان می‌گویند حیف که زندگی بس کوتاه بود! خیلی‌هاشان حتی اهداف بزرگی هم ندارند و از اینکه در ورطه‌ی تکرار هستند بی‌خبرند. خیلی‌هاشان هم خبر دارند ولی ادامه می‌دهند چون دلیل ادامه ندادن را نمی‌دانند. من کسانی را می‌بینم که با پیشٍ‌پا افتاده‌ترین غریزه‌های بشری، که گاهی پست شمارده می‌شوند قله‌هایی را هم فتح می‌کنند. گاهی حسادت و کینه ورزی، گاهی نادانی و تقلید کورکورانه و در خوشبینانه‌ترین حالت گاهی میل جنسی‌ زائدالوصف‌شان آنچنان بر تمامی اندام آنها حکومت می‌کند که گویی وجودشان تبدیل به آلت نرینگی شده و به سمت بالا حرکت می‌کند. با همان سرعتی که میتوان حدس زد، به قله میرسد و اینکه بعد چه رخ دهد، من نمیدانم!

چیزی من را متحیر می‌کند این است که چگونه انسان می‌تواند آب بخورد، غذا بخورد، مستراح برود، حمام برود ... حتی نفس بکشد و تمام اینها را تکرار کند و متوجه نباشد. اینها که نیازهای حیاتی‌ست. چطور طرف می‌رود دانشگاه درس می‌خواند. مدرک روی مدرک آویزان می‌کند و می‌گوید بدانید ای نادان‌ها، تحصیل و دانستن نکبت می‌آورد! یا آنکه در صدد بر تخت نشاندن اخلاقیات است دزدی می‌کند، حرمسرا می‌سازد، دوجین دوجین آدم معامله می‌کند. آن یکی به شیوه‌ی بودا روزگار می‌گذراند اما هوای بیرون از محدوده‌ی کاخ‌اش او را بیمار می‌کند. هرچند این سه تای آخری به مراتب مایه‌ی زندگیشان را پررنگتر کرده‌اند و لااقل با این تناقض‌های بیشمار تنوع ایجاد کردند ولی، هدف من در کل زیر و رو کردن شخصیت این آدمها و یا ریشه‌یابی مشکلات سیاسی - اجتماعی بین اقشار مختلف نیست. من به کل آدمها نگا می‌کنم. چه چیزی اینها را سرگرم کرده و بهشان احساس مسخره بودن نمی‌دهد، حتی هنگامی که می‌دانند و اعتراف می‌کنند.

روان‌کاو: فردی که سطور بالایی را نوشته دچار فقدان یک میل است. میل به زندگی و شور حاصل از آن، یک امر طبیعی و بی چون چرا می‌باشد که هنگامی که عقل در مشکلات زندگی چاره‌ای نمی‌یابد و یا حتی پوچی آن را برهنه می‌بیند اجازه‌ی وقفه‌ای به او می‌دهد. تا در این زمان بارگیری کند، برای ادامه دادن. پس از گذشت این دوره فرد بی‌آنکه چرایی‌اش را بداند ادامه می‌دهد. تنها با سوسویه‌های از امید، که نوید می‌دهند شاید راهی پیدا شود. و اگر هم راهی پیدا نشود او یاد می‌گیرد که چگونه کنار بیاید. و این ادامه پیدا می‌کند. ادامه این تنها چیزی است که اهمیت دارد و معنای زندگی در آن نهفته است. باقی امور همه بهانه‌های هستند برای رسیدن به این اصل. پس افکاری که سعی در نابودی اصول فکری طبیعت دارند چگونه می‌توانند درست باشند؟ ما این به این بیمار عزیز توصیه می‌کنیم که در اولین فرصت برنامه‌ای برای سفر ترتیب دهند و با مراجعه به روانپزشک و مصرف دارو زیر نظر ایشان در بهبودی خود کوشا باشند.

 

2 یکشنبه 1386/10/02 . 8:51 . Broken Pencil |

     هنرمندان هم کارگرند



در هنر فقط با پرکاری میتوان به نتیجه رسید.



2 شنبه 1386/10/01 . 18:22 . Broken Pencil |

    

 

 

من بد هستم

تا شما فرصت بهتر بودن داشته باشد

 

                    چرا تشکر نمی‌کنید؟

 

 

 

2 جمعه 1386/09/30 . 12:16 . Broken Pencil |

    

 

 

انسانی که پرهیزکار نیست...

جمله‌ام اشتباه بود.

 

 

 

2 پنجشنبه 1386/09/29 . 1:36 . Broken Pencil |

    

 

در قلمرو من

پرواز مکن

بالهایت را می‌شکنم

 

 

2 یکشنبه 1386/09/25 . 10:50 . Broken Pencil |

    

 

شمع

تو

تاریکی

 

 

2 جمعه 1386/09/23 . 21:40 . Broken Pencil |

 
 

 

 

Home

Contact

Archive


About

اینجا قرار نیست پاتوق افراد ریاکار باشد. برای همین دنبالشان نمی‌روم و ترجیح هم می‌دهم که نیایند. هم اطمینان دارم برای خودم یا احتمالا سایه‌ی خمیده‌‌ای که روی دیوار افتاده نمی‌نویسم ! دوست دارم کسی که نوشته‌های اینجا را می‌خواند به اندازه‌ی من سهم داشته باشد. قرار است اینجا برهنه باشم. شما هم لطفا هرچه که به تن دارید در آورید.


Archive
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
Friends along dark way

 

 

Freedom Fighter

Flames Of Hate

Hoda Rostami

My Confession

Aleph Mim !

Sinagoone

Lord Kavi

Matroud

Hoodoo

IR Rock

 

 

 

Designed by Me